از دفتر خاطرات یک روسپی


 
براي اينکه يک ساعت با مردي بگذرانم، 350 فرانک سوييس مي‌گيرم.
 
يک ساعت در واقع اغراق است. اگر در آوردن لباس‌ها را حساب نکنيم و تظاهر به محبت و صحبت درباره‌ي مسائل پيش پا افتاده و لباس پوشيدن را كنار بگذاريم، کل اين مدت مي‌شود يازده دقيقه رابطه‌ي جنسي
.
 
يازده دقيقه
......!!!
 
دنيا دور چيزي مي‌گردد که فقط يازده دقيقه طول مي‌کشد
.
 
به خاطر اين يازده دقيقه است که در يک روز 24 ساعته (با اين فرض که همه‌ي زن و شوهرها هر روز عشقبازي کنند، که مزخرف است و دروغ)، مردم ازدواج مي‌کنند،‌ خانواده تشکيل مي‌دهند، گريه‌ي بچه‌ها را تحمل مي‌کنند، مدام توضيح مي‌دهند که چرا دير آمده‌اند خانه، به صد تا زن ديگر نگاه مي‌کنند با اين آرزو که با آن‌ها چرخي دور درياچه‌ي ژنو بزنند، براي خودشان لباس‌هاي گران مي‌خرند و براي زن‌هايشان لباس‌هاي گران‌تر، به فاحشه‌ها پول مي‌دهند تا جبران کمبودشان را در زندگي زناشويي‌شان بکنند و نمي‌دانند اين کمبود چيست
.
 
همين يازده دقيقه، صنعت عظيم لوازم ‌آرايش، رژيم‌هاي غذايي، باشگاه‌هاي ورزشي، پورنوگرافي و قدرت را مي‌گرداند
.
 
و تازه وقتي مردها دور هم جمع مي‌شوند، ‌برخلاف تصور زن‌ها، اصلاً راجع به زن‌ها حرف نمي‌زنند. از کار و پول و ورزش حرف مي‌زنند
....!!!!!
 
يك جاي كار تمدن ما ايراد اساسي دارد ...

 

 

روز مادر روز زن

با نزدیک شدن روز مادر همه ما به خرید یک هدیه خوب فکر می‌کنیم و از خودمان می‌پرسیم کدام هدیه مادر را خوشحال‌تر می‌کند.

 1.دئودورانت

2. گل

3. لباس

4. جواهرات

اما باورتان نمیشه واسه مادرمون حضور ما در کنارش بهترین هدیه است.

نکته: امروز روز زن هم هست برای زنتان توصیه می کنم حتما جواهرات بخرین.

 

 بارانی از عشق و نَمی هم ستاره ارزانی تویی که در تبار معصومانه‌ی نگاهت، چشمان خسته‌ی من ستاره می‌چیند. خوش‌آهنگ‌ترین نغمه‌های هستی نثار قلب خسته و

صبورت. روزِ به اوج نشستنت مبارک . . .

چه ساده.....

چه ساده غریبه شده ایم

و مهجور مانده ایم.

و چه ساده فاصله ها را به تصاعد رسانده ایم.

و چه ساده پل های پشت سرمان را شکسته ایم.

و چه ساده با شوخی زشت روزگار، امید را تازیانه زدیم

 تا حسرت به دل بمانیم.

 چه ساده.....

می روم .....

می روم،

ساده تر از آنچه که به خیالت می رسد

می روم آرام،

آرام تر از برگ درخت

می روم،

چون رود

و تو نظاره خواهی کرد رفتنم را در آغوش باد

چنانکه بارها دیده ای

و پس رفتنم

میراث خوار رنجنامه ام خواهی بود

و صفحات خاطرات زندگی ام را ورق خواهی زد

و طرح هزاران حسرت و امید مرا خواهی دید

که نگران پاک شدن رد پایت در ساحلم بود

و طرح هزاران ای کاش و افسوس بر لبانت جاری خواهد شد

و گونه هایت که نگو

از آب مردمت سیراب خواهند شد

می روم

می روم

ساده تر از آنچه تصور کنی........

ما لیاقت آزادی نداریم....

  

  ما لیاقت آزادی نداریم چون:  

مهمترین کارمان در اول هر ماه صف کشیدن جلوی عابر بانکها برای گرفتن حق السکوت ماهانه است. چون می ترسیم اگر اول ماه پول را برداشت نکنیم مثل سهمیه بنزین می سوزد!.

یک ساعت در ترافیک بزرگراه همت معطل می شویم و ککمان نمی گزد ولی سر تقاطع به اندازه ده ثانیه نمی توانیم منتظر عبور ماشین روبرویی باشیم.

آنقدر راحت طلب و بی ارداه ایم که مشتری اول محصولاتی مانند قرص لاغری، کفش افزایش قد، شربت ترک اعتیاد، داروی افزایش میل جنسی و... در دنیائیم.

وقتی در ایستگاه صادقیه می خواهیم سوار قطار شهری بشویم مثل زمانی که در مهدکودک

بازی صندلی می کردیم چنان به سوی قطار هجوم می بریم که متوجه پیرمرد بغل دستی که عینکش افتاد و شکست نمی شویم.

به محض رد کردن خروجی مورد نظر در اتوبان جفت پا روی ترمز می رویم و با اعتماد به نفس کامل دنده عقب می گیریم.

برای بچه خردسالمان هر روز چیپس و پفک و نوشابه می خریم ولی نمی دانیم آخرین بار کی یک لیوان شیر خورده است.

فاصله ظرف جمع آوری زباله تا در خانه مان 50 متر است ولی ترجیح می دهیم کیسه را همان روبروی خانه داخل بوته های کنار پیاده رو پرت کنیم.

پشت شیشه ماشین می نویسیم "میروم تا انتقام مادرم زهرا بگیرم" ولی ناموس مردم در کوچه و خیابان از دستمان در امان نیستند.

در تاکسی مکالمات تلفنی خود را با صدایی کاملا رسا انجام می دهیم بدون اینکه متوجه باشیم تاکسی حریم خصوصی افراد نیست و حقوق دیگران را نباید تضییع کرد.

در ترافیک سر چهارراه با دیدن پسر بچه ای دوره گرد محبتمان گل می کند و یک هزاری به او می دهیم و او بی آنکه بخواهد تا شب پول مواد مخدر پدرش را جور می کند.

آخرین باری که کتابی را ورق زده ایم مربوط به سالها پیش میشود.

حاضریم به هر قیمتی ولو ثبت نام در دانشگاه مجازی دوقوزآباد سفلی مدرک بگیریم و میلیونها خرج کنیم ولی بعد از فارغ التحصیلی تنها چیزی که به دردمان نمی خورد همان مدرک است.

برای اینکه وارد محدوده طرح بشویم روی پلاک ماشین لنگ خیس می اندازیم تا دوربین شماره پلاک را ثبت نکند.

یک شب را بدون ماهواره نمی توانیم سر کنیم ولی شبهای متعدد بدون اینکه چند دقیقه ای با همسر خود گفتگو کنیم می خوابیم.

برای ماشین پنج میلیونی که اقساطی خریده ایم، سه میلیون لوازم اضافی وصل می کنیم ولی پول رفتن به دندانپزشک برای معالجه دندان خرابمان را نداریم.

برای هموطنمان که در خیابان سهواً جلویمان پیچیده شاخه و شانه می کشیم و پیش زن بچۀ خودمان و او فحش و ناسزا حواله اش می کنیم ولی در مقابل یک بچه لات شانزده ساله که لباس بسیجی پوشیده و شب در خیابان راه را بر ما می بندد جرأت جیک زدن نداریم.

برای سه روز تعطیلی صندوق ماشین و باربند را تا خرخره پر می کنیم و با شش نفر راهی شمال می شویم و از سه روز تعطیلی را دو روز در ترافیک جاده چالوس و هراز و فیرزوکوه می مانیم. ولی نمی دانیم دریاچه گهر کجاست

روز آشتی با طبیعت (13 فروردین) چنان بلایی به سر طبیعت می آوریم که تا یکسال خودش را پیدا نمی کند.

آب را بر روی دومین دریاچه شور جهان(اورمو گلی) بسته اند و با این کار، آذربایجان و جان 13 میلیون انسان را به خطر انداخته اند(بمب نمک) و ما هنوز منتظریم تا ببینیم فردا چی می شه. معلوم نیست...؟!!!!!؟

عروسي مختلط ميگيريم و توش مشروب سرو ميكنيم ولي نميدونم چرا اصرار عجيبي داريم كه عروسي تو يكي از شبهاي ميلاد ائمه برگزار شه!!!