صندوق دوست داشتن

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
 
باید آدمش پیدا شود!
 
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
 
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی
به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری

اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر شریعتی

 

تلخینه


در یک مهمانی دو نفر کنار هم نشسته بودند و یک کلمه هم با
 
هم حرف نزدند. بعد از دو ساعت یکی از آنها به دیگری گفت : پیشنهاد می کنم
 
حالا در مورد موضوع دیگری سکوت کنیم !

ياد اون روزها بخير. وقتى من بچه بودم، مادرم يک تومن به من مى‌داد و مرا 
به فروشگاه مى‌فرستاد و من با ٣ کيلو سيب‌زمينى، دو بسته نان، سه پاکت شير،
يک کيلو پنير، يک بسته چاى و دوازده تا تخم‌مرغ به خانه برمى‌گشتم.
اما الان ديگه از اين خبرها نيست. همه جا توى فروشگاه‌ها دوربين گذاشته‌اند
 

هر چیزی یه واحدی داره ! مثلا واحد اندازه گیری شدتِ زلزله ، ریشتره ! 
الان تازگی ها ، واحد " دروغ " ، شده " محمود "
 !!!!  مثال : دیروز یکی از دوستام یه خالی بست ۴ محمودی !

دیوارهای دانشگاه را بلندتر از دیوارهای زندان ساخته بودند، حق داشتند! نگهبانی از فکرها خیلی دشوارتر از نگهبانی از جرم است.

 هميشه براي خودكشي زود استصبر كنيدشاهد اوضاع بدتر هم خواهيد بود.
در نسل شما دزد عروسکها بود در نسل ما دزد ممه ها
حسودی نداره نسل ما سکسی تره!

جهان سوم جایی است که عشقها زوری هستند، سکسها پولی!

 جهان سوم جایی‌ست که آدم‌ها اگر دل‌شان بگیرد، مجبورند بروند قبرستان، 
بیمارستان، تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان، تا بفهمند غم‌های بزرگ‌تری هم 
هست، نکند که دل‌شان هوای شادی کند.

مشاور

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروکله‏ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده‏های خاکی پیدا می‏شود. رانندهی آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس شیک ، کفشهای Gucci ، عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان
تازه به دورانرسیده و نگاهی به رمهاش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

جوان، ماشین خود را در گوشه‏ای پارک کرد و کامپیوتر
Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحه‏ی NASA روی اینترنت، جایی که می‏توانست سیستم جستجوی ماهواره‏ای ( GPS ) را فعال کند، شد. منطقهی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحهی کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیده‏ی عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد.

بالاخره 150 صفحه‏ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان می‏داد، گفت:....
شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.

چوپان گفت: درست است. حالا همین‏طور که قبلا توافق کردیم، می‏توانی یکی از گوسفندها را ببری.

آنگاه به نظارهی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟

مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه!

چوپان گفت: تو یک مشاور هستی.

مرد جوان گفت: راست می‏گویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟

چوپان پاسخ داد: کار ساده‏ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل می‏دانستم، مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمی‏دانی، چون به جای گوسفند،
سگ مرا برداشتی

دختر ایتالیایی

روزی روزگاری یک زن آمریکایی قصد میکنه یک سفر دو هفته ای به ایتالیا داشته باشه

شوهرش اون رو به فرودگاه می رسونه و واسش آرزوی می کنه که سفر خوبی داشته باشه

زن جواب میده ممنون عزیزم ، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟

مرد می خنده و میگه : یه دختر ایتالیایی

زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره

دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی گرده ،


مرد توی فرودگاه میره استقبالش و بهش میگه : خب عزیزم مسافرت خوش گذشت؟

زن : ممنون ، عالی بود!

مرد می پرسه : خب سوغاتی من چی شد؟

زن : کدوم سوغاتی؟

مرد : همونی که ازت خواسته بودم… دختر ایتالیایی!!

زن جواب میده: آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم!

حالا باید ۹ ماه صبر کنم تا ببینم پسر میشه یا دختر؟

 

خاطره اي از منشي

 

يك روز صبح رييس بدون اينكه متوجه باشد زيپ شلوارش را بالا نكشيده وارد شرکت شد

خانم منشي بلافاصله بلند شد و گفت: ببخشيد رييس، آيا شما وقتي منزل را ترك كرديد درب گاراژ را بستيد؟

رييس كه متوجه منظور منشي نشده بود به دفترش رفت و بعد از چند دقيقه متوجه موضوع شد و زيپ شلوارش را بالا كشيد و به ياد جمله طعنه آميز خانم منشي افتاد.

سپس به بهانه يك فنجان قهوه، خانم منشي را به دفترش كشاند و پرسيد:

وقتي شما ديديد كه درب گاراژ باز است آيا جگوار من را هم كه آنجا پارك شده بود ديديد؟

خانم منشي لبخندي زد و گفت: نه قربان نديدم. تنها چيزي كه ديدم يك ميني ماینر با 2 تا لاستيك كهنه بود


 

9 مهر با یک روز تاخیر

دیروز ۹ مهر روزی بود که متولد شدم یا بقول خودم یه سال به مرگ نزدیک تر شدم.

امسال برخلاف سال گذشته که دوستان و آشنایان روز تولدم را فراموش کرده بودند- امسال از همون نیمه های شب پنج شنبه تبریک تولد را ارسال نمودند. جالب اینکه همراه اول- هاکوپیان - ایران خودرو و.... هم تولدم را تبریک گفتند.

خیلی خوشحال بودم که دوستانی دارم که هنوز روز تولدم را فراموش نکردند.

دست همشونو صمیمانه می بوسم.

همین

یا حق

همیشه اول مهر

پنج شنبه اول مهر وقتی دخترم را به مدرسه بردم یجورایی یاد دوران بچگیم قلقلکم میداد/

من از بچگی علاقه زیادی به مدرسه رفتن داشتم تابستان که نمام میشد دلم لک میزد برای مدرسه رفتن. برخلاف سایر بچه ها من از مدرسه ترسی نداشتم نه اینکه شاگرد اول کلاس باشم نه - بیشتر دوست داشتم توی مدرسه شلوغ کنیم دعوا کنیم بازی کنیم و از این جور کارها.

یادمه کلاس پنجم ابتدایی بودیم که جو انقلاب ما را گرفته بود هر کی کتاب هایش را داخل کیف می گذاشت را میگفتیم یا بچه سوسول هست یا سرمایه دار.

شاید یادتون نباشه اون مواقع سرمایه داشتن گناهی بس بزرگ بود. ما جرات نداشتیم یه کفش نو بخریم و اگر می خریدیم اونقدر بیرون از مدرسه می پوشیدیم تا کمی کهنه شود یا رویش کمی خاک می ریختیم تا کهنه شود یا به کتاب هامونکش می بستیم و به مدرسه مرفتیم.............

آخ ما با چه بدبختی بزرگ شدیم. الان که به دخترم و یا سایر بچه های امروزی نگاه میکنم میگم ما کجا و اینها کجا. چه زود ارزش های ما واسه بچه هامون شدن ضد ارزش و املیت و عقب افتادگی و ضد ارزش هامون شدن واسه بچه هامون ارزش.

چه زود دنیا تغییر می کنه.

همین

یا حق