حوالي ساعت 8 شب جمعه بود كه سر ميز شام نشسته بودم. چون اصولاً علاقه اي به نگاه كردن تلويزيون ندارم جز تعدادي برنامه خاص كه از اسم بردن آنها به علت تبليغات!!!!!!! معذورم، معمولاً پشت به تلويزيون مينشينم. يه برنامه اي درباره زنان بي سرپرست نميدونم از كدوم شبكه داشت پخش مي شد. حرفهاي يك مددكار اجتماعي مرا به خودش جلب كرد. اين مددكار از حال يك مددجويي صحبت كرد كه بغضش در گلويم مانده هنوز.
از زبان مددجو مي گفت:
چند روزي بود پسر كوچكم به من گير داده بود كه براش پلو بپزم. اما من برنج نداشتم تا براش پلو بپزم به همين خاطر پسرم را از سر خودم وا كنم بهش گفتم اگر تمام نمراتت بيست بشه واست درست مي كنم. پسرم رفت و تا سه ماه خبري از خواسته اش نبود. پس از سه ماه يكروز با خوشحالي نمام اومد تو خونه و گفت: مامان، مامان، من تمام نمراتم بيست شده، حالا برام پلو بپز. من مونده بودم كه چه جوري حاليش كنم كه برنج ندارم كه پلو بپزم. پسرم اونقدر اصرار كرد كه كلافه شده بودم. منم از دست اصرارهاي پسرم كلافه و عصباني شده بودم و به همين خاطر حولش دادم كه از جلوم بره كنار. حول دادن من همانا و به پشت افتادن و سرش به ديوار خوردن همانا. پسرم به همين آسوني مرد.
ديگر چيزي نمي شنيدم لقمه غذايي كه در دهن من بود انگار نميتونست از حلقم پايين بره. بغض گلوم سخت فشرده بود، داشتم خفه مي شدم، از خودم، از همه اطرافيانم بدم اومده بود. از خونه زده بودم بيرون تا نفس بكشم.
كاش تنها بودم تا مي تونستم يك دل سير گريه مي كردم اما شب جمعه بود و خيابونها شلوغ.
ما كه به ايراني بودن خودمون افتخار مي كنيم كاش كمكي به اين هموطنانمون مي كرديم.
ما كه شعار مسلمون بودن و شيعه بودن خودمون ره به گوش جهان رسانده ايم كاش به همكيشان داخليمون كمك مي كرديم.
ما كه به كشورهاي مسلمان فلسطين، لبنان، بوسني هرزه گوين از پول نفت كمك مي كنيم، كاش قسمتي از آن را به اين افراد اختصاص دهيم.
ما كه وام هاي سنگين و بلاعوض به كشورهاي دوست!!!! و كمونيست (كه حتي خدا را قبول ندارند) آمريكاي جنوبي – ونزوئلا، بوليوي و.....) هديه مي دهيم، كاش به اندازه مردم همون كشورها به اين افراد هديه دهيم.
كاش به جاي اين همه پول نفت را خرج انرژي هسته اي ( كه حق مسلم ماست!!!!!!!!! ) صرف تامين بيمه اين عزيزان بكنيم.
كاش به جاي كميته امداد امام يك سازمان قوي و فعال تامين اجتماعي داشتيم.
کاش می شد قهوه تلخ مهران مدیری را همه ما ایرانی ها می خوردیم و به گذشته بر می گشتیم.
كاش....
كاش.....
كاش....
و هزاران كاش هايي كه همة ما فراموش كرديم،
و اي كاش اين را فراموش نكنيم كه:
همه مسافريم
و مسافر يعني بغض گره خورده.
همين
يا حق.