شب یلدا

 

میگن امشب شب یلداست

سهم من از شب یلدا شاید

قصه ای از غصه  و انار سرخی که پر از دلتنگی ست

غم هایم بلند همانند شب یلداست

شب یلداست

دلم در خواب پروانه شدن بود

ولی افسوس

دلم در اوج رفتن روبه شمعی سوخت و من نالان

کنار سفره ای از عشق خالی

شبی مایوس و سرگردان  دارم

 

آری امشب شب یلدا است.....

شب فال.....

شب عشق.....

شب هندوانه.....

وشب آزادی وشب رهایی

چیزی به یادم نمی آید

جز اینکه

امشب شب تنهایی من است

 

من بلندای شب یلدا را

تا خود صبح شکیبا بودم

شب شوریده ی بی فردا را

با خیال تو به فردا کردم

چه شبی بود !؟

عجب زجری بود !؟

غم آن شب که شب یلدا بود

****** به هر حال شب یلدا شب ایرانی

شب یلدا همیشه جاودانی است

زمستان را بهارزندگانی است

شب یلدا شب فر و کیان است

نشان ازسنت ایرانیان است

یلدا، دختر سیاه موی بلند بالا، یادگار نام وطن، میوه پائیز ایران و عروس زمستان، در راه است. او را بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم. ایرانی بودن را فراموش نكنیم.

 

 

 

یلداست بگذاریم هر چه تاریکی هست هرچه سرما و خستگی هست تا سحر از وجودمان رخت بربندد  امشب بیداری را پاس داریم تا فردایی روشن راهی دراز باقیست.

 

شب یلدا مبارک

 

مراتب ایمان

 

روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در  باری ، مشغول نوشیدن قهوه بودند.
یکی از مردها گفت : من پسری دارم که *کشیش *است. هرجا که میرود مردم او را "*
پدر*" خطاب میکنند.
مرد دوم گفت : من هم پسری دارم که* اسقف* است و وقتی جایی میرود مردم به او
میگویند " *سرورم*"!
مرد سوم گفت " پسر من* کاردینال* است و وقتی وارد جایی میشود مردم میگویند او
را "*عالیجناب*" صدا میکنند.
مرد چهارم گفت  : پسر من *پاپ* است و وقتی جایی میرود او را "*قدیس بزرگ*" خطاب
میکنند!
زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک* دختر* دارم. 178 سانت قدش
است ، بسیار خوش هیکل ، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موهای بلوند و
چشمهای روشن .
  وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : "*وای ! خدای من !* "

 

انیشتن و راننده اش

 

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد

مادر شوهر

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز باهم جرّ و بحث می کردند.

عاقبت روزی دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود همه به او شک خواهند برد. پس معجونی به دختر داد و گفت : که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرت بریز تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد بمیرد. خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم نگران نباش آن معجونی که به تو دادم سم نبود، بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
 

 

 

راست و دروغ

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.

کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.

کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.

کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.

کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.

کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است. 

کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.

کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.

کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.

کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ می گويد زن و شوهر است.

کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.

کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است.

کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است.

 

فرستنده: آیدا

تلخینه 2

حوالي ساعت 8 شب جمعه بود كه سر ميز شام نشسته بودم. چون اصولاً علاقه اي به نگاه كردن تلويزيون ندارم جز تعدادي برنامه خاص كه از اسم بردن آنها به علت تبليغات!!!!!!! معذورم، معمولاً پشت به تلويزيون مينشينم. يه برنامه اي درباره زنان بي سرپرست نميدونم از كدوم شبكه داشت پخش مي شد. حرفهاي يك مددكار اجتماعي مرا به خودش جلب كرد. اين مددكار از حال يك مددجويي صحبت كرد كه بغضش در گلويم مانده هنوز.

از زبان مددجو مي گفت:

چند روزي بود پسر كوچكم به من گير داده بود كه براش پلو بپزم. اما من برنج نداشتم تا براش پلو بپزم به همين خاطر پسرم را از سر خودم وا كنم بهش گفتم اگر تمام نمراتت بيست بشه واست درست مي كنم. پسرم رفت و تا سه ماه خبري از خواسته اش نبود. پس از سه ماه يكروز با خوشحالي نمام اومد تو خونه و گفت: مامان، مامان، من تمام نمراتم بيست شده، حالا برام پلو بپز. من مونده بودم كه چه جوري حاليش كنم كه برنج ندارم كه پلو بپزم. پسرم اونقدر اصرار كرد كه كلافه شده بودم. منم از دست اصرارهاي پسرم كلافه و عصباني شده بودم و به همين خاطر حولش دادم كه از جلوم بره كنار. حول دادن من همانا و به پشت افتادن و سرش به ديوار خوردن همانا. پسرم به همين آسوني مرد.

ديگر چيزي نمي شنيدم لقمه غذايي كه در دهن من بود انگار نميتونست از حلقم پايين بره. بغض گلوم سخت فشرده بود، داشتم خفه مي شدم، از خودم، از همه اطرافيانم بدم اومده بود. از خونه زده بودم بيرون تا نفس بكشم.

كاش تنها بودم تا مي تونستم يك دل سير گريه مي كردم اما شب جمعه بود و خيابونها شلوغ.

ما كه به ايراني بودن خودمون افتخار مي كنيم كاش كمكي به اين هموطنانمون مي كرديم.

ما كه شعار مسلمون بودن و شيعه بودن خودمون ره به گوش جهان رسانده ايم كاش به همكيشان داخليمون كمك مي كرديم.

ما كه به كشورهاي مسلمان فلسطين، لبنان، بوسني هرزه گوين از پول نفت كمك مي كنيم، كاش قسمتي از آن را به اين افراد اختصاص دهيم.

ما كه وام هاي سنگين و بلاعوض به كشورهاي دوست!!!! و كمونيست (كه حتي خدا را قبول ندارند) آمريكاي جنوبي – ونزوئلا، بوليوي و.....) هديه مي دهيم، كاش به اندازه مردم همون كشورها به اين افراد هديه دهيم.

كاش به جاي اين همه پول نفت را خرج انرژي هسته اي ( كه حق مسلم ماست!!!!!!!!! ) صرف تامين بيمه اين عزيزان بكنيم.

كاش به جاي كميته امداد امام يك سازمان قوي و فعال تامين اجتماعي داشتيم.

کاش می شد قهوه تلخ مهران مدیری را همه ما ایرانی ها می خوردیم و به گذشته بر می گشتیم.

كاش....

كاش.....

كاش....

و هزاران كاش هايي كه همة ما فراموش كرديم،

و اي كاش اين را فراموش نكنيم كه:

همه مسافريم

و مسافر يعني بغض گره خورده.

همين

يا حق.

دو سکانس از زندگی

 اپیزود اول

مرد از راه می رسه

ناراحت و عبوس

زن:چی شده؟

مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)

زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!

مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه

زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست

تلفن زنگ می زنه

دوست زن پشت خطه

ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

(مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره )

زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!

مرد داغون می شه

"می خواست تنها باشه"

 

...............................................................................

اپیزود دوم

مرد از راه می رسه

زن ناراحت و عبوسه

مرد:چی شده؟

زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)

مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش

زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه  دو قطره اشک می ریزه

مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه.

 تلفن زنگ می زنه

دوست مرد پشت خطه

ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

(زن در دلش خدا خدا می کنه که  مرد نره )

مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!

زن داغون می شه

"نمی خواست تنها باشه"

 

..............................................................................

و این داستان سال  های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی  و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند....


مردم دو دسته اند

 

 

بنظر من آدمها دو دسته هستن:

 یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور یا بی پول ترن که بهشون میگم گدا گشنه

یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خایه مال یا کمتر کار میکنن  که بهشون میگم کون گشاد

یا از من سرسخت ترن  که بهشون میگم کله خر یا  بی خیال ترن که بهشون میگم ببو

 یا از من هوشیارترن که بهشون میگم فضول یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو

یا از من شجاع ترن که بهشون میگم کس خل یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی خایه

یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم چس خور

یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی

یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق

خلاصه مردم دو دسته اند یا...... یا...... 

دل من مي شكند

 چه دل است اين دل من؟
كه زيك لرزش اشك
بر رخ رهگذري
يا ز ناليدن مادر به فراق پسري
دل من مي شكند
چه كنم دلم از سنگ كه نيست
گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

هر كجا اشك يتيمي رنجور
مي چكد بر سر مژگان سياه
هر كجا چشم زني غمزده با ياد پسر مانده به راه
در مزاري كه زني ناله كند در عزاي پسرش
يا يتيمي كه كند گريه به سوگ پدرش
جانم آيد به خروش
ور ببينم پر خونين كبوتر را
يا يكي بچه گنجشك كه بشكسته پرش
دل من مي شكند

حالت دختركي كوچك و تنها و فقير
كه به حسرت كند از شيشه اشك به عروسك نگه گاه به گاه
وز دل تنگ كند ناله و آه
ناله پيرزني غمزده و دست تهي
كه ندارد نفسي
ضجه مرغ اسير
كه كند ناله به كنج قفسي
هق هق مرد اسيري كه بلا ديده بسي


حالت دختر زشتي كه ز شرم
رو ندارد به كسي
دل من مي شكند

هر كجا در نگه تازه نهالاني خرد
از ستيز پدر و مادر خشم آلوده
مي وزد بوي طلاق
وز پراكندگي غافله اي برخيزد
در سرا بانگ فراق
آن زماني كه بدنبال شهيد

مادر داغ به دل
سينه مي كوبد و مي نالد و مي گريد زار
همچنان ابر بهار
يا زماني كه نشيند در اشك
بر سر سنگ مزار
و به فرياد كند نام پسر را تكرار
دل من مي شكند

چه كنم دلم از سنگ كه نيست
گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

چه دل است اين دل من
دلم از ناله مرغان چمن مي شكند
ز خيال غم مردم دل من مي شكند
دلم از داغ شهيدان وطن مي شكند

چه كنم دلم از سنگ كه نيست
گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

چه كنم دل من مي شكند


مهدي سهيلي