سفره خالی
|
یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد داد میزد : کهنه قالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی زد و بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟ بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت : آقا سفره خالی میخرید ؟ |
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 10:5 توسط مثل هیچکس
|