ما را چه می شود......
زن بی توجه به نگاه های عابرین سراسیمه درون کیف خود دنبال چیزی می گشت. تمام اشیای داخل کیفش را در کف پیادروی خیابان ریخت تا پیدا کند. عابرین بهش نگاهی از سر دلسوزی، تعجب، کنجکاوی و شاید هم فضولی داشتند. اما زن با لفظ یا ابولفضل، یا قمر بنی هاشم گیج و متحیر بود. هیچ چیزی و هیچ کسی را نمی دید. تنها چیزی که جلوی چشماش بود نگاه معصومانه و بی رمق فرزند دلبندش بود که منتظر رسیدن مادرش به بیمارستان بود تا پولی را به هزار زحمت تهیه کرده بود خرج بیمارستانش کند. اما اون پول گم شده بود. تمام اتفاقات امروز را مرور کرد. به یاد آورد که در داخل اتوبوس موقعی که کنسرو آدم درست میکنند یک زنی بهش چسبیده بود و زیاد وول میخورد. حالا معنی اون وول خوردنها را می فهمید. با هزاران فکر پاک و ناپاک به سمت بیمارستان حرکت کرد........ فاحشه دعایم کن.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 10:0 توسط مثل هیچکس
|