پنج شنبه اول مهر وقتی دخترم را به مدرسه بردم یجورایی یاد دوران بچگیم قلقلکم میداد/

من از بچگی علاقه زیادی به مدرسه رفتن داشتم تابستان که نمام میشد دلم لک میزد برای مدرسه رفتن. برخلاف سایر بچه ها من از مدرسه ترسی نداشتم نه اینکه شاگرد اول کلاس باشم نه - بیشتر دوست داشتم توی مدرسه شلوغ کنیم دعوا کنیم بازی کنیم و از این جور کارها.

یادمه کلاس پنجم ابتدایی بودیم که جو انقلاب ما را گرفته بود هر کی کتاب هایش را داخل کیف می گذاشت را میگفتیم یا بچه سوسول هست یا سرمایه دار.

شاید یادتون نباشه اون مواقع سرمایه داشتن گناهی بس بزرگ بود. ما جرات نداشتیم یه کفش نو بخریم و اگر می خریدیم اونقدر بیرون از مدرسه می پوشیدیم تا کمی کهنه شود یا رویش کمی خاک می ریختیم تا کهنه شود یا به کتاب هامونکش می بستیم و به مدرسه مرفتیم.............

آخ ما با چه بدبختی بزرگ شدیم. الان که به دخترم و یا سایر بچه های امروزی نگاه میکنم میگم ما کجا و اینها کجا. چه زود ارزش های ما واسه بچه هامون شدن ضد ارزش و املیت و عقب افتادگی و ضد ارزش هامون شدن واسه بچه هامون ارزش.

چه زود دنیا تغییر می کنه.

همین

یا حق